چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

نقشي به ياد خط تو بر آب مي زدم...

گفته بودند دوباره امشب شهاب باران مي شود... گفته بودند دوباره امشب آسمان دست و دلباز شده و بذل و بخشش مي كند و من از زير سقف آسمان مي آيم... ساعتي گذشت و من خيره ماندم به آسمان... خيره ماندم به آسمان وهي دام پهن كردم و دانه ريختم و منتظر ماندم شايد بخت ياري كند و شهابهاي گريز پاي اسير دام آرزوهايم شوند وفريب خورده ء شكارچي چشمانم گردند... و هزار رويا بافتم با رشته آرزوهايم و مُردم در ترديد انتخاب براي طلب خواستني ها... در اين گير و دارمحو تماشاي ستارگاني شدم كه از كودكي هر كدام برايم نشان عزيزاني بودند كه به تناسب دوست داشتنم در نظرم پرفروغ و كم فروغ مي شدند و هنوز فارغ از صورتهاي فلكي و شرايط رصدي چشمان منتظرم آسمان را در جستجويشان مي كاويد تا چارهء دل تنگم شود... و عجبا كه كارساز بود و من باز ديدم كه ستاره پدرم چگونه هنوز مي درخشد و جلوه گري مي كند و فهميدم كه چه گزاف بود حرف آناني كه مي گفتند ستاره هر كسي كه برود خاموش مي شود و تاريك و بر زمين مي افتد و انگار باورشان نبود آنچه مي افتد آرزوهايي است كه از آسمان كبود دلهايمان را نشانه مي رود... و آنچه به سوي آسمان مي رود ستاره اي مي شود با فروغ ابدي كه درخشش در يادها جاودان مي ماند... خيره ماندم به آسمان و دنباله دار رشتهء تمام نشدني روياهايم شدم... گيرم كه اين مسيرو اين روياي كودكانه بنيان علم نجوم را بر باد دهد، مهم بنيان دل من است كه علم نمي شناسد و منطق نمي داند!... دو شهاب غافلگيرم كردند فرصتم ندادند تا آرزو كنم... سومي كه رسيد بي هيچ مجالي براي حساب و كتاب فقط آنچه از دلم گذشت را خواستم و در آن دم ، در زير آن بارش زيباي نامرئي ... زير سقف آسمان كبود كه بلندتر از هميشه جلوه مي نمود...از خدايي كه آنجا چشم در چشمم دوخته و دست در دستم نهاده بود... براي تو خوشي خواستم و خوشبختي و نهايت هر آنچه از خوبي و زيبايي است... فقط براي تو ناتانائيل پيدا و ناپيداي هميشه ام...

جمعه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹

So So Friday

خیلی کوچولو و ناز و مامانی! که بودم، پسرخاله ام به من گفته بود : " تو رو یک لک لک در حالی که توی یک بقچه پیچیده شده بودی، به نوکش گرفته و از سرزمینهای دور آورده گذاشته روی پشت بام خونهء مامان و بابات!!... و وقتی پاییز بیاد بر می گرده و دوباره تو رو بر می داره و می بره یک جای گرم"... و من با گریه ازش می پرسیدم :" وقتی هوا گرم بشه منو دوباره بر می گردونه؟... آخه من دلم برای مامان و بابام تنگ میشه!"...

مامان لک لک عزیزم! یادت باشه که الان سالها گذشته و و هوا هی سرد و گرم شده و تو هیچ وقت نیومدی و من هر پاییز به انتظارت زل زدم به آسمون... هر چند من دیگه خیلی سنگینم و بلند کردنم برات خیلی سخته... اما امسال دیگه بیا که من خیلی سردمه و بدجور مشتاق دیدارمامان لک لک گمشدهء سالهای دورم هستم... اما گفته باشم هنوز شرطم سرجاشه ، وقتی هوا گرم شد باید برگردونیم همین جا که من خیلی زود دلتنگ میشم...

------------------------------------------------------

وبلاگ که می نویسی، همین طور که داری راه می روی... خرید می کنی... کتاب می خوانی ... غذا می خوری... برای خودت سوت می زنی!... اصلا" خواب می بینی... هر حس تازه ای که در وجودت جاری می شود ... هر تلنگر کوچکی که بیدارت می کند... با خودت می گویی : یادم باشد که بنویسمش ... یادم باشد که ثبتش کنم و زنده اش نگه دارم... یادم باشد که یادم بماند... و بعد چند روز که می گذرد، و می آیی که بنویسی، می بینی که تمام آن حسهای خوب پر کشیده اند... جای تمام آن تلنگرها بی حس شده و اثری نمانده و تو هیچ سندی برای ثبت کردن نداری... اینها را گفتم تا بهانه ای شود برای ثبت امروز تا یادم بماند که یک جمعهء معمولی در بیمارستان هنوز به غروب نرسیده می تواند خواستنی باشد با رانندگیش در خیابانهای خلوت سامان گرفته ازسرگردانی مردمان به خواب صبح جمعه فرو رفته... با لبخند باغبان کوتاه قد بیمارستان که انبوه نارنجی برگها را جارو می کند، به من که از قصد راهم را کج می کنم تا تعداد بیشتری برگ زیر پایم خش خش بلندتری ایجاد کند... با تحویل گرفتن یک اورژانس بعد از مدتها خلوت و کل کل کردن با پدری که هراسان می گوید:" خانوم دکتر به دادم برسید فکر کنم پسرم انفلوانزای ع (عین)! گرفته!" ... با اعلان مضحک روی برد در مورد "کارگاه آموزشی یک روزهء عزت نفس"! و تصور توانایی معجزه وار اساتید در بنیان نهادن یک روزهء عزت نفس برای یک عمر!... با خوابالودگیش و هوس خوابیدن تا آخر تمام سالهای نیامده... با غم نهفته اش در فواصل همین شادمانیهای گذرا... با نشستنش اینجا و نوشتن و چای و کلوچه خوردن... با انتظار غروب دلگیرش را کشیدن...





باید نامت را عوض کنم ناتانائیل!... پس تا هنوز هستی بگذار بگویمت که تو خوبی ناتانائیل... که دوستت دارم ناتانائیل... که پاییز است ناتانائیل... که راه رو به پاییز است ناتانائیل... که راه رو به پاییز دلگیر است ناتانائیل... که راه دلگیر نفسگیر است ناتانائیل... باید نامت را عوض کنم ناتانائیل...

جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹

حكم

مدتي كه نمي نويسي همه چيز از دستت در مي رود!... تو مي ماني و انبوهي كلمه و حرف و معنا و يك دنيا دلتنگي و احساس و مثل هميشه مقادير كمتري منطق و تعقل كه در اين روزهاي ننوشتن به نوبت و گاه بي نوبت به تو هجوم آورده اند و در ذهنت تلنبار شده اند و به هم پيچيده اند و در هم فرو رفته اند... آنقدر كه هر روز كه بيدار مي شوي حس مي كني چيزي دارد به ديواره جمجمه ات بدجور فشار مي آورد و سر كلاس پيشانيت را مي گيري مبادا كه ناگهان اين موج خروشان ديواره سد را بشكند و سيل اين افكارنافرم خرابيها به بار آورد و آبرويت را بر باد دهد!... بگذريم از كلمه هايي كه گم شد در ميان بخار چاي و حل شد در تلخي قهوه و محو شد ميان بوق ماشينهاي پر شتاب و جا ماند ميان نتهاي پرآرامش موسيقي و جاري شد درجويبار روياهاي شيرين شبهاي خستگي... و وقتي درجنگل انبوه روزمرگيها كمين مي گيري براي صيد يك لحظه كوچك تنهايي و عاقبت به دام مي اندازيش و مي نشيني رو به روي اين صفحه سفيد، مي ماني كه چه بنويسي و از چه حرف بزني و كدام را فرياد كني... تو بگو!... مي دانم كه نمي خواهي باز برايت از كاستيها بگويم و از بوي بيمارستان و پاندمي آنفلوانزا و مرگهاي نابهنگام پنهان شده پشت آمارهاي پرطمطراق دروغين... مي دانم كه برايت جذابيتي ندارد حديث بي حاصل هدف گمشده و حس غالب سردرگمي و نقشهء فرار... و مي دانم كه تكراري تر از قصهء هميشگي فقروناداري و ناچاري و تقابل درد و بي دردي وجود ندارد... توپشت دستم بنشين و بگواز ميان اين دستهء بي نظم جورواجور بُر خوردهء افكار كدام برگ را بازي كنم؟... بوي خاك باران خورده كه بيايد دلم مي خواهد هي خشت بزنم و خشت بزنم و ديوار گلي خيال را بي خيال از هر فروريختني به آسمان برسانم... سه دايره سياهِ خاج برايم چشمان نافذ تو را تداعي مي كند و تلاقي آنها را با پيشانيم... ولي از سرباز نگو كه دوباره باتوم به دست گرفته و باز در كوچه هاي انتقام ردّ ِ بي بي هاي عاشق بيگناه را مي زند كه پشت ده لوي خشت سنگر گرفته اند... انگار اين صفحه سياه شد و من هنوز نمي دانم كه حكم چه بود و چه هست و چه خواهد شد... من ماندم و انبوه كلمه و حرف نگفته... من ماندم و آس دلي كه هنوز رو نكرده ام...

جمعه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۹

اكنون ز چه ترسيم كه در عين بلاييم...

هشت ، نه سالم كه بود، شايد كمي بيشتر يا كمتر! كارتوني بود كه تصوير مبهمي از آن به ياد دارم... فقط يكي از صحنه هاي آن در ذهنم به طرز فراموش نشدني حك شده و خيلي دوستش دارم... يك سگ و گربهء خيلي كوچولو بودند كه بنا به نرخ روز! گاه باهم دوست و گاه دشمن بودند... توي همين صحنهء دوست داشتني هوا ابري و باراني بود و آسمان رعد و برقهاي وحشتناك و بلندي مي زد... و اين سگ و گربه به شدت وحشت زده بودند و بعد از هر رعد و برق مي رفتند و گوشه اي قايم مي شدند... بعد از مدتي يادم نيست سگ يا گربه كه ديگر طاقتش طاق شده بود به ديگري گفت: "بيا باهم بترسيم!"... و بعد از آن هر رعدي كه شنيده مي شد اين دو به آسمان نگاه مي كردند و مي پريدند در آغوش هم و باهم فرياد مي كشيدند و مي لرزيدند و به عبارتي باهم مي ترسيدند...
اين روزها بدجور اين صحنه جلوي چشمانم رژه مي رود... و هي مزه مزه مي كنم و هي كيف مي كنم از طعم آغوشي همراه براي باهم ترسيدن... كه انگار تمام ترست مي ريزد و گم مي شود و شايد حل مي شود در فضاي امن ميان دو آغوش و تو ديگر بلندترين رعدها را هم تاب مي اوري و بر بي امانترين طوفانها غالب مي شوي... و من هي فكر مي كنم به اين روزها كه چقدر فراموشمان شده باهم بترسيم... چقدرگم كرده ايم آغوشهاي منتظررا براي پريدن و چسبيدن و باهم ترسيدن و لرزيدن... انگار باورمان نيست كه اين روزها، روزهاي ننوشتن... روزهاي هبوط و سقوط... روزهاي اختناق و دروغ... روزهاي بي اعتمادي... روزهاي بي آيين...روزهاي كلاغها با خبرهاي بد... روزهاي "بايد كاري كردن"... چقدر به سان گربهء كوچولوي وحشتزدهء كارتون بچگي ها نياز داريم به آغوشي براي باهم ترسيدن تا درامنيت گرمش فراموش كنيم ترس را و اصلا" شايد آن وقت خدا را چه ديدي! باهم نترسيديم!....
صداي رعد مي آيد و من مي ترسم!... كاري ندارم كه دوست بوديم يا دشمن... اگر تو هم صداي رعد را مي شنوي ، اگر اين ترس مشترك را حس كرده اي... مي آيي باهم بترسيم؟

سه‌شنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۹

دردا که این معما شرح و بیان ندارد

سالهای پولک و لک لک که مادربزرگ کلام تو را واسطه می گرفت برای قرار بیقراریهای کودکانه ام، وصل می شد به سالهای آتش و دود و خون که پدر با نوای صلح تو آرامم می کرد و از من مژدگانی پیروزی می خواست... و می رفت و می رفت تا می رسید به سالهای رویای مهتاب و خیال ستاره که بازتعبیر بی بدیل تو دستگیرم بود و حواله کارم را به دولت می انداخت... تا رسیدیم به نوبت عاشقی و دیگر دنیایم با نجوای آتشینت می گداخت و لبریز می شد و من می شدم رندبلاکش و تو می شدی هم دعوی و هم مدّعی عاشقیّت ِ مدامم... تا رسید به امروز و دیروز و دیشب و همین امشب که دیگر فهمیده ام نام تو در تمام آبهای روان جاریست و به نسیم و ابر و آسمان پیوند خورده و تو خود جان جانی و "جان بی جمال جانان میل جهان ندارد"...
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
*به بهانهء بیست مهر که بزرگداشت حافظ بود

پنجشنبه ۸ اکتبر ۲۰۰۹

ملاقات با بانوي سالخورده!

نمي دانم اين چه سري است كه من از قدرت جاذبه بالايي براي سالمندان خصوصا" پيرزنان محترم برخوردارم... تا به حال چندين بيماراز بانوان سالخورده مرا براي پسرانشان خواستگاري كرده اند... معمولا" وقتي صحبتهاي خاصي آغاز مي شود ، مثلا" از مردانگي و مروت پسرانشان داد سخن مي دهند، من شروع مي كنم به بازي كردن با حلقه ام، هر چند كه به طور كلي اين عادت هميشگي من است ولي در اين مواقع با شدت و حدت بيشتري اين امر انجام مي گيرد!.. اين طور روايت مي كنند كه بانوان سالخورده معمولا" دختران تپل مپل و سفيد و چشم آبي را براي پسران برومندشان نشان مي كنند و من كه از تمام اين صفات فضيله مبرا مي باشم نمي دانم اينجا چه كار مي كنم!... دروغ چرا! اوايل از اين پيشنهادات مشعوف مي شدم و فكر مي كردم اين سر پيري هنوز انگار مي شود خودم را جاي دختران دم بخت جا بزنم!(با يك قياس مع الفارق! ياد كتاب "هويت" ميلان كوندرا افتادم!)... اما تازگي اين موضوع روي اعصابم با تحكم قدم مي زند... غرض از نوشتن اين اراجيف اتفاقي بود كه همين نيم ساعت پيش افتاد و در عين ديوانه كردن كلي به خنده ام انداخت...
يكي از بيماران پيرزن تپل بامزه اي است كه از يك هفته پيش اينجا بستري شده... و بنده خدا مبتلا به آلزايمر پيشرفته هم هست... ايشان همان روز اول شروع كرد به تعريف و تمجيد از گل پسرش كه به قول خودش قهرمان "اندام زيبا"! بودن (زيبايي اندام احتمالا") هم يكي از كمالات بيشمارش مي باشد... و خلاصه بازي با حلقه وپاسخ هميشگي: " مادر جون! من خيلي وقته ازدواج كردم" تكرار شد... روز بعد كه ديگر اين قضيه كان لم يكن! تلقي مي شد، وقتي سر تختش رفتم دوباره اين تعاريف و داستان خواستگاري واصرار و انكار در كمال تعجب پيش كشيده شد... كه من تازه يادم آمد اين طفلكي آلزايمرش اساسي است!و همه چيز را فراموش مي كند!... و خلاصه اگر دروغ نگفته باشم اين ماجرا هر روز كه نه ولي لااقل سه دفعهء ديگر هم در همين يك هفته تكرار شد و ديگر كلّ بخش براي من دست گرفته بودند... قبل از اينكه شروع به نوشتن اين پست بكنم، پرستار بخش زنگ زد كه همين بيمار تنگي نفس و درد سينه دارد، بالاي سرش كه رفتم هن هن كنان و با همان نفس گرفته و زير اكسيژن دوباره به من گفت:" خانوم دكترمن پام لب گوره! بيا و عروس من شو! پسرم به مولا خيلي مَرده!" و بعد انگشتر عقيقش را درآورد و به زور توي يكي از انگشتان من كرد!... من نمي دانستم بايد گريه كنم يا بخندم!... حالش خوب نبود من هم حوصله نداشتم براي صدمين بار توضيح دهم... انگشتر را گرفتم و آمدم توي اتاق و شروع كردم به نوشتن!... براي همسرم هم اس ام اس زدم كه: " بيدار شو! من همين چند دقيقه پيش نامزد پسر تخت 11 شدم!!"... D:

یکشنبه ۴ اکتبر ۲۰۰۹

طوفان شن...

گير كرده ام... ميان هزار هزار امروز... اسير هزار هزار ديروز... و بيقرار هزار هزار فردا...
و انگار چيزي را مي خواهم كه خواستني نيست... يعني داشتني نيست و من نمي خواهم داشته باشمش ... فقط مي خواهم كه بخواهمش!... چونان كرگدني كه مي خواهد پروانه باشد و عاشق شاخش است!
شن ريزه هاي زمان از لاي انگشتانم پايين مي ريزد و من زل مي زنم به ذرات كوچك و روان هزار هزار امروزم كه از ميان مشتم مي ريزد روي دانه هاي تلنبار شدهء هزار هزار ديروز و فكر مي كنم به شن ريزه هاي هزار هزار فردا كه فقط انتظار مي كشند تا پايين بريزند و جزئي از تپهء شني زمان شوند...انگار نه انگار كه كسي اينجا اسير و بي قرارشان شده... و اين گونه است كه با خاطرهء شنهاي ديروز ، دانه هاي امروز را لجوجانه در مشت مي فشارم و هر دانه اي كه پايين مي افتد با خودم مي گويم: مي دانستم... پروانهء در آينه پوزخند مي زند و مي پرسد: مي دانستي؟... و كرگدن اين طرفي برايش شانه بالا مي اندازد...

سه‌شنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۹

خبرت هست كه در شهر شكر ارزان شد؟!

يك وقتهايي هست كه مي نشيني تا بنويسي و تصميم مي گيري كه اين بار آه و ناله نكني و نق نزني و هي از بيمار و بيمارستان و مرگ و درد و سي پي آر هاي ناموفق حرف نزني... از كنايه هاي گلوله اي و رد خونهاي ناشيانه شسته شده بگذري... فراموش كني سرخورگي و بي اميدي جا خوش كرده بر سلول سلول اين طايفه آرزو به دل را... بي خيال دغدغه هاي هميشگي تكراري زندگي شوي... بيايي در سطح و حرفهاي موسوم به "خوب خوب" بزني!... اصلا" بيايي و فكر كني به اين هوا و اين آسمان و اين رقص برگها و اين بازي غروبانه كلاغها و به همه بگويي كه فردا آسمان پايينتر مي آيد و ستاره ها به زمين مي ريزند...از رنگ صورتي لاك دخترك روي تاب تعريف كني... بگويي كه خبر رسيده از فردا همه زنان اين شهر مو هايشان را درحالي كه زير لب آواز مي خوانند در آفتاب شانه خواهند زد... بگويي كه خبر رسيده قانون تولد طور ديگري است كه " جهان در بوسه هاي ما زاده مي شود"...بگويي كه خبر رسيده تمام دختران ناز پر سوداي يتيم صاحب يك بابالنگ دراز خوش تيپ پولدار مي شوند... بگويي كه خبر رسيده دلهاي نازك همه عاشقان زمين عايق چند لايه خواهد شد... بگويي كه خبر رسيده يونس پيامبردوباره دلتنگ ماهي اقيانوس شده و دل به دريا مي زند... بگويي اين بداههء فوري را در پاسخ هر كه از راه مي رسد كه چقدراز ديدار شما در اين خلوت دلم خوشحالم!... بگويي كه چقدر خوب ِ خوبي و زمين خوب ِ خوب است ... و باور كن كه حالت خوب ِ خوب مي شود وقتي كه بگويي منبع موثق دارم كه خبر رسيده فردا دنيا زيباتر و يكرنگتر مي شود.... مي شود همهء اين خبرها را فرياد كرد به شرط آنكه وقتي از تو پرسيدم خوبي؟ نگفته باشي كه در زندانم!... كه اگر نگفته باشي... كه اگر تو خوب باشي... تلخترين بادامها هم شيرين مي شود ناتانائيل!

یکشنبه ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۹

حرکت انتقالی

صدای جیرجیرکها از ورای توری نازک پنجره آزمایشگاه چشمانم را همراهی می کند برای یافتن کوکسی های کوچک گرم مثبت از میان دایره نورانی میکروسکوپ... سرم نمی دانم با فرکانسی هماهنگ با کدامین خورشید می چرخد و می چرخد و این شب یک ساله تمام نمی شود که نمی شود... آنچه که باید هویدا شود ناز می کند و رخ نمی نماید و من فقط رنگ آبی و بنفش می بینم که تاریک و روشن می گردد و صدای جیرجیرکها که با همان هارمونی بلند می شود و باز آهسته و آرام... با سر انگشتان رنگی شده از فوشین و متیلن بلو سرم را می گیرم تا شاید این حرکت انتقالی برای لحظه ای باز ایستد و من این زمین سنگین چرخنده را متوقف کنم که تلفن زنگ می خورد و پرستار فقط می گوید تخت 24... از ساعاتی پیش وسایل احیاء بر بالینش آماده است... مانیتور قلبش نشانی از زندگی ندارد... همراهش آینه جلوی دهانش گرفته اما بخاری بلند نمی شود!!... لوله گذاری می کنیم و نفس می دهیم... تمام وزنم را می اندازم روی سینه اش و با صدای شکستن هر دنده ای باز مانیتور را نگاه می کنم که خطوطش رسما" دهن کجی می کنند... نیم ساعت ادامه می دهیم که افاقه ای نمی کند و دهان خطوط مانیتور قلبی خسته ازاینهمه دهن کجی صاف صاف می شود... به جای انگشتان رنگیم بر روی سینه بیمار نگاه می کنم و سریع لباسش را رویشان می کشم... خسته ام... کوکسی ها را غرق در رنگ آبی و بنفش زیر میکروسکوپ به امان خدا رها می کنم و می روم شاید بشود چشم بست و فراموش کرد... توی آیینه نگاه می کنم جای انگشتان رنگیم بر روی پیشانیم خود نمایی می کند... یادم می آید که سرم دیگر نمی چرخد... یادم می آید که نا امید از خورشید، زمین را با فشار انگشتانم متوقف کردم... یادم می آید که زمان ایستاد... یادم می آید که سرم دیگر نمی چرخد... و باز جای انگشتان رنگیم بر روی سینه بیمار یادم می آید و زمین که دیگر برای او هم نمی چرخد... یادم می آید از حقارت زمین که بسته به فشار انگشتان آبی رنگینی می چرخد و می ایستد... و زمان که می گذارد و می گذرد... یادم می آید که می شود چشم بست اما نمی شود فراموش کرد


...دلتنگم... این خاک باران خورده زمین هنوز پر از جای پای توست... هنوز همان کودک ناتوانم که در زمین خوردنهایم روی تن خیس خاک دلم دستان پر توان تو را می خواهد برای برخاستن و عطر خاک را بوییدن و مستانه باز دویدن و باز به هوای دستان تو زمین خوردن.....

یکشنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۹

خميازه كشدار!

پل سيمون از موجودات قالب ريزي شده قلابي پوچ شده تكراري قسطي مد پرست بي ريشه و بي راز و بي عشق و بي آرمان و بي آينده اي سخن مي گويد كه :" ديگر در انتظار هيچ چيز نيست، جز رسيدن مترو"!... واي به امروز كه مترو هم از كار افتاده و هنوز منتظران در ايستگاه روزنامه مي خوانند...

كجا خوانده بودم ناتانائيل كه هيچ فاجعه اي از نيمه روشنفكري شوم تر نيست؟!

سه‌شنبه ۱ سپتامبر ۲۰۰۹

من از زبان شهریور!

اول شهريور
صبح!
پيرمرد هشتاد ساله با سابقه آلزايمر و پاركينسون با اختلال هوشياري روي تخت خوابيده... استاد ديروز دانشگاه تهران، ساكن امروز سراي سالمندان روي تخت خوابيده... پيرمرد هشتاد ساله با سابقه آلزايمر و پاركينسون با اختلال هوشياري و پنوموني شديد روي تخت خوابيده... استاد ديروز دانشگاه تهران ، ساكن امروز سراي سالمندان، رئيس سالهاي دور انستيتو پاستور ايران و همدم اين روزهاي تنهايي و بي نفسي روي تخت خوابيده... نبضش را كه در دست مي گيرم، نفسهاي به شماره افتاده اش را كه مي شمرم... حس مي كنم تنها كسي است كه امروز دلم مي خواهد بگويمش: "روزت مبارك استاد!"
عصر!
دمي كه عاشقانه ترين بوسۀ دنيا، خواهرانه ترين مي شود... تولدت مبارك!
شب!
آرامترين باش ناتانائيل!


دوم شهريور
صبح!
خوشگل شده ام !...چشم چپم چنان كوچك شده كه به زور باز مي شود... انگارخرده شيشه دارد!... با چنین چشمک ثابتی سر به زیرترینها را هم از راه به درمي كنم!... صورتم هم از الماس باران يكريزش درخشان مي شود... آنتي هيستامين سر به راهم مي كند!
ظهر!
ماكاروني با گوشت و قارچ و زرشك اساسيترين درمان ماژور دپرشن!
شب!
همۀ رازهايم را مي ريزم توي صندوقچۀ آن سو ترك و همۀ خستگي نگاهم را مي ريزم توي غار امن عميق چشمانت... در آن لحظه فقط کافی بود كه رمز صندوقچه ام را می پرسیدی...

سوم شهريور
صبح!
بيمارستان
ظهر!
بيمارستان
شب!
بيمارستان

چهارم شهريور
صبح!
گفته بودم استاد ! نگران نتیجه بیوپسی مغز استخوانش نبودم... بی امید شدن فروغ چشمانش نگرانم کرده بود.... حساسیت این یکی را بیشتر از نمونه مغز استخوان اعلام کنید لطفا" ...
ظهر!
ببخش كه تمام حجم سنگين خستگيهايم مي ريزد روي حجم سبك روح مهربانت و به خدا كه مي ترسم كه اين حجم بي اندازه وزنۀ سنگين دست و پا گيرت شود...
شب!
کولی شیشه ای مینایی ام! صفای مدام مردم میهمان نواز روحت، دلم را نمک گیر خوش نشین قبیله رنگارنگ پرهیاهوی دوست داشتنیت کرده...


پنجم شهريور
صبح!
انگار همه چيزسر ناسازگاري دارد...هر چند قهر بلد نیستم اما ايالت جدايي طلب بي سرمايه و منبع و معدن و صنعت و اصلا" بي همه چيزي شده ام...
عصر!
شليل و سيب و انگور و كيسه فريزر و ماهي قزل آلا ماحصل تمام عصرم!
شب!
اي جان جانان، اي درد و درمان، اي سخت و آسان، آغاز و پايان...


ششم شهريور
صبح!
امروز خدا رفته بود و نشسته بود توي دل مرد جوان ژوليدۀ تبدار عرق كرده و از پشت چشمانش به من نگاه مي كرد... با لبهايش به من لبخند زد و با من درد دل كرد...پيش خودمان بماند صداي خدا كمي خشدار و گرفته بود...من ديدم كه خدا امروز گريه كرد و من از گريه خدا گريه ام گرفت... من فكر مي كنم كه امروز حال خدا را گرفتم و به او گفتم كه تو خدا نيستي! تو مننگوانسفاليت هرپسي داري و اين تصور خدا گونه ات هذياني بيش نيست!... و او در جواب من گفت كه:" تو بهتر مي داني يا خدا؟!"... و من به او ايمان آوردم... راستي امروزحتي خدا هم روزه نبود!... واي من بايد امروز خدا را دقيق معاينه كنم!...
ظهر!
اورژانس سرريز شده... خدا آرام خوابيده...
شب!
ناتانائيل! مستي و هوشياري را ازهم باز نمي شناسم وقتي شراب سكر آور كلامت که بوی ازلی دارد با آرامش خيالي حضورت در هم مي پيچد... به سقف شبم نقره اي ترين مهتاب را آويختي... شبت تا ابد نوراني...

هفتم شهريور
شايد ادامه داشته باشد...! شايد!

دوشنبه ۱۰ اوت ۲۰۰۹

Insomnia

بي خواب شده ام!... هر چقدر كه گوسفند شمردم و در آسمان پر ستارهء خيالم صور فلكي جستم و از اين دنده به آن دنده چرخيدم و شدم محتسب حساب و كتاب پيچيدهء اين روزگار و هي سرنخهاي به مشت گرفته را محكم چسبيدم كه مبادا از دستم در برود و هي كشيدمشان و آنها كشاندنم و شد آنكه نبايد بشود!...عاقبت در هم تنيدم و چرخيدم و پيچيدم و گره خوردم و كلاف شدم و كلافه!... ستاره هاي آسمان خيالم را خاموش كردم و وعده ديدار مهتابش را موكول كردم به فردا شب و خورشيدش را خبر كردم تا بيايد و اين آسمان تيرهء بي خواب را روشن و بيدار كند و او خميازه كشان اجابتم كرد و نشاندم و نور پاشيد تا نوشتنم چارهء بي خوابيم گردد... و حالا مانده ام از چه بگويم كه بازتكرار نشود همان حكايت سرنخ و گره...
نمي دانم چرا ولي آسمان شبگون خيالم اين چنين مي نمايد كه انگار بايد در سطرهاي بعدي ازسياهي زندان بنويسيم و كلافگي زنداني كه غرق شده در خاطرات رنگ و رو رفتهء نخ نمايش... به طنين از ياد رفتهء آوازها فكر مي كند و خون هاي از دست رفته اي كه هنوز در پس پريدگي رنگشان انتظار مي كشند...و او در اوج خاموشي و بي اميدي ناگاه غافلگير صدايي مي شود...صدايي چونان تق تق انگشتي بر شيشهء پنجرهء باران خورده... صدايي چونان تيك تاك ساعت شماطه دار زير بالش خوابالودگي...زنداني بر مي خيزد... شايد كسي بر ديوار مي زند... شايد حكايت از سلامي، كلامي، پيامي ، ديدار و قراري ... درد و سوز زخم دستانش را فراموش مي كند و با خيالي روشن بر ديوار مي كوبد... تق تق تق تق... و همزمان در آن سوي ميله هاي زندان داركوبي لجوج سرسختانه بر تنه ء خشكيده نارون مي كوبد در خيال كرم ريزه اي لذيذ...
نه! نه! نه! نبايد در سطرهاي بعدي اين همه خاكستري بنويسم!... اصلا" بايد در سطرهاي قبلي... همان اوّل ِاوّل ِ سطر فارغ از تمام گره ها و كلافها و رها از تمام زندانها از تو مي نوشتم كه انگارآرامش ِ يادت تمام افكار ِ اسير و زنداني را حتي در خودِ خودِ زندان آزاد مي كند... با تو مي شود از تق تق لجوجانهء داركوب گفت و براي زنداني گريست... مي شود در نرمي ِمخملي ِشعرخواني هاي تو خواب پايان همهء اسارتها را ديد... حقش بود امشب در اوّل ِاوّل ِ سطر از تو مي نوشتم... بايد مشتي كلمه از قحط سال كلام و معنا در مي آوردم و مي كاشتمشان اينجا تا با آفتاب نگاهت در زاويهء چشمانت برويند و ببالند و سبز شوند و جوانه شوند و برگ شوند و گلهايي سپيد دهند هديه ء من براي تو...من بي خواب شده ام و مي دانم كه هنوز دير نشده...

یکشنبه ۲ اوت ۲۰۰۹

گر تو شكيب داري طاقت نماند ما را...

انگار صداي كات كارگردان را مي شنوم... پرده ها پايين مي افتد... فيلم تمام شده... گاه ِ داد به پايان رسيده... هنوز خيره ام به پرده پايين افتاده... همهمه ها و زمزمه ها شروع شده... فيلم خوبي نبود!... بازيگرانش حرفه اي نبودند!... نورپردازيش را بگو!... اوه! گريمها كه اصلا" حرفش را نزن... كارگردانش بايد آدم ساده انديشي باشد... و من به اين فكر مي كنم كه " گاه" در اين فيلم پسوند مكان بود يا زمان... صحنه ء لرزش دستها آزارم مي دهد و رهايم نمي كند... برويم... برويم... بغل دستيهايم همچنان حرف مي زنند... راستي! گفتي قرار فردايمان چه ساعتي بود؟... يادم رفت بپرسم عروسي هفته بعد كه مي آيي؟... يادم باشد يك مطلب عاشقانه ء آرام براي وبلاگم بنويسم... از مقارنهء ماه و پروين چه خبر؟!... عزيزم! بلال مي خوري؟!...صدايي مي گويد: فيلم تمام شده فراموشش كن!... نكند دير شود براي زندگي كردن... براي عروسي رفتن... براي عاشقانه نوشتن... براي بلال خوردن... اصلا" براي مقارنه ماه و پروين... صداها دور مي شود و دلم مي خواست امشب چراغهاي سينما را من خاموش مي كردم... اطمينان دارم امشب خواب گاليله را خواهم ديد در دادگاه فلورانس!

جمعه ۳۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

گذرگهی است پر ستم که اندر او به غیر غم/ یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

فضای کدر و دلگیر پر از همهمه های تبدار غروب اورژانس آن روز را هیچ چیز نمی توانست آن چنان شفاف و خوشرنگ و پر نشاط گرداند به جزدرخشش قرمز بلوز دخترک مو مشکی و آوای شاد خنده های سه ساله اش ، که چونان پرندهء بیقرار کوچکی دراطراف مادر بیمارش به این سو و آن سو می پرید و انگارمحیط قفسگون نافرم اورژانس را تاب نمی آورد و بیقرار پریدن بود...
امّا نه قرمزی شاد و درخشان بلوزش... نه شفافیت گیسوان شبق گونش... نه برق زیبای چشمان سیاهش و نه ناز و ملاحت لبخند شیرین کودکانه اش... هیچ کدام هیچ کدام و هیچ کدام را یارای آن نبود که بپوشاند و پنهان کند غم عمیقی را که در جای جای چهره زیبایش فردا و فرداها رسوخ خواهد کرد و درد و رنج عظیمی که سایه سیاهش را بر سرزمین خوشی و بی خیالی کودکانه اش به زودی زود می گستراند...
مادر جوان بیمارش نمی دانم به تاوان کدامین گناه ناکرده مبتلا به سندرم نقص ایمنی اکتسابی (AIDS) بود... آه که همین اکتسابی بودن این ویروس لعنتی سرم را به درد می آورد... آن گاه که راه اکتسابش تحفه ای باشد که همسر معتاد و زندانی زن جوان به وی تقدیم می کند... تحفهء فراموش ناشدنی که تا آخرین دم حضورش را با تب و درد و عفونت مدام به یاد می آورد... و باز آن گاه که راه اکتسابش هدیه مادر بیگناهی باشد که نادانسته و ناخواسته به عزیزترینش... به پارهء وجودش تقدیم می کند...
دلم نمی خواهد نگاهم را از صورت ناز دخترک بردارم... دستان نرم کوچکش را که در دست می گیرم... به رگهای آبی نازکش که نگاه می کنم ، نمی خواهم باور کنم که شاید شریان سه ساله بودنش را جریانی آلوده هدایت کند ...
انگار صداهایی در گوشم هی تکرار می کند Orphanage Crisis ... و به یاد خوانده ها و شنیده هایم از این عبارت می افتم که انگار فقط از چنین بحرانی در آفریقا خبر می داد...و من که امروز امثال دخترک و مادر بیگناهش و پدر قربانی نابسامانیها شده اش را نه در افریقا بلکه در همین دور و اطراف خودمان فراوانتر از فراوان می بینم... دلم می خواست دست دخترک مو مشکی را بگیرم و تحویل همان سازمانهای با اسامی دهان پرکن انسان دوستانه بدهم و بگویم لحظه ای سر از برنامه ریزیها و سیاست گذاریهای بی اساس بی نتیجه تان بلند کنید و اسم این یکی را هم به لیست سیاه کوچولوهای بحران زده تان اضافه کنید... راستی چه وقت یکی از اسامی این سیاههء شما خط می خورد؟ وقتی یکی می میرد یا وقتی یکی رها می شود؟...خدا را چه دیدی... شاید هم در این مورد رهایی جز مردن وجود نداشته باشد...
آه ناتانائیل! انگار اینجا باید همیشه باران ببارد...

یکشنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

CLONING

اسمش را هم انتخاب کرده ام... هی فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم و بالاخره برایش نامی انتخاب کردم که هم به دو تای قبلی بخورد و هم معنا داشته باشد... دختر و پسرش هم فرقی نمی کند از آن اسامی است که برای هر دو می گذارند... فقط خدا کند سالم به دنیا بیاید!... اسمش را می گذارم نیروانا!... بنیانا، تأمینا ، نیروانا!... تأمینا همین امروز به دنیا آمده... خواهر کوچولویش بنیانا چهار روز قبل مرد و نماند تا تأمینا را ببیند...می گویند بنیانا کوچولو بر اثر تب و عفونت مرده... درست مثل همان بیمار خوشگل تخت شماره ده خودمان... تأمینا تنهاست... می گویند تأمینا با یک فرایند ترانس ژنیک متولد شده... می گویند تأمینا فقط یک والد دارد... می گویند تأمینا با هدف تکثیر دامهای با ارزش ژنتیک بالا متولد شده... می گویند تأمینا شبیه سازی شده است... تأمینا باید زنده بماند... من حتی برای خواهر یا برادرش که قرار است برای همان هدفهای والا ! متولد شود اسم هم انتخاب کرده ام... باید تا دیر نشده همین فردا به رئیس پژوهشکده رویان نامه بنویسم و بگویم: "آقای محترم عزیز! لطفا" اسم این کوچولو را بگذارید نیروانا!"... خب گوساله است که باشد!... مگر نیروانا نمی تواند اسم یک گوساله باشد... مگر نگفتید مرگ بنیانای شما ربطی به شبیه سازی و این حرفها ندارد؟...مگر شما بلد نیستید بز و گوسفند و گوساله شبیه سازی شده بسازید و حنا و رویانا و تأمینا صدایشان کنید... خب این یکی راهم با یک فرایند ترانس ژنتیک طوری شبیه سازی کنید که نیروانا به او بیاید... راستش را بخواهید گوساله و بز و گوسفندش مهم نیست... فوق فوقش به جای آنکه بشود برادر یا خواهر حنا و تأمینا می شوند پسر خاله یا دختر عمه... یا اصلا" به نحوی فامیل سببیشان می کنیم... فقط بشود نیروانا... مگر تأمینا با هدف تکثیر دامهای با ارزش ژنتیکی بالا متولد نشده؟... پس لطفا" نیروانا را با هدف تکثیر ارزشهای معنوی بالا شبیه سازی کنید... چند بار بگویم گوساله است که باشد... چه توفیری می کند وقتی همه ما باید مثل او فکر کنیم و راه برویم و سرهامان را پایین بیاندازیم و گاهی سر بجنبانیم تا بتوانیم زندگی را تاب بیاوریم... پس لطفا" برای ما یک نیروانا شبیه سازی کنید... در قالب گوساله مامانی که ما را می رساند به آخرین مرحله طریقت... می رساند به آزادی از زنجیر رنجها و تعلقات... می رساندمان به دانستگی به وارستگی به فرزانگی به یگانگی... می رساندمان به راستی و رهایی... می رساندمان به نیروانا و از ما هزاران بودا می سازد که هر چند مبدل به شعله ای خاموش گشته اما هزار هزار مشعل افروخته و روشنی ها ساخته...
آه آقای محترم عزیز! خسته ایم از خستگیهای در راه و مضطربیم از اضطرابهای بیگاه... برایمان نیروانا شبیه سازی کن... برای ما! برای تأمینا... برای حنا... برای روح رویانا و بنیانا!... آقای محترم عزیز! چند بار بگویم خب گوساله است که باشد! شما فقط اسمش را بگذارید نیروانا!...

پنجشنبه ۱۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

من آيه پيدايي ام ، تفسير را گم کرده ام...

دوستي به من گفته بود که کوچکترينها را بزرگ مي کنم و بزرگ مي کنم تا بشود "اکبرالعالمين"... دوستي به من گفته بود که کوتاهترينها را کش مي دهم و کش مي دهم و تعميم مي دهم تا آنجا که برسد به "هم فيها خالدون"... دوستي برايم ازفايده ها و لذتهاي "صمٌ بکمٌ عميٌ ، فهم لايعقلون" گفته بود... دوستم امروز به اندازه يک قاره از من دور است و اينجا نيست تا برايش بگويم که چقدر اين روزها حرفهايش برايم مهم شده و چقدر در تلاشم تا بزرگ نکنم و کش ندهم و گنگ شوم و کر و چشم بسته اما انگار نمي شود و باز ياد حرف همان دوست ميافتم که هميشه مي گفت:
* !"Having no pretention to begin with"...
و من نمي دانم که تعابير عربيش را آويزه گوش کنم يا مثلهاي اينگليشش را!... به حرفهاي دوستم فکر ميکنم و تيغه ء چاقو را بر گلوي سخت هويج محکمتر فرو مي کنم ودر مثله کردن پيکر نارنجيش نهايت ظرافت را خرج مي کنم... در اين بين ناگهان انگار که اساسيترين رکن هستي به يادم بيايد چاقو را رها مي کنم و محتويات طلايي ماهيتابه را به هم مي زنم... بوي پياز داغ که ميپيچد حالم از اين همه روزمرگي زنانه به هم مي خورد... گويي که يکي محتويات روحم رابه هم مي زند و روحم در روغن سوزان انديشه هاي باطل و ناباطل غلت مي خورد و طلايي مي شود و کم کم سياه مي شود و آتش مي گيرد و مي سوزد... و من ذوب مي شوم و آب مي شوم و جاري مي شوم و ميريزم در درياي سخاوتمند بي مانند آغوشش تا يادم بماند تا يادش بماند که جاي همه آنها که خون گرمشان آغوشي جز بستر سرد خيابانهاي درد و عصيان نيافت، بايد شيدا باشم ... و به قدر تمام آنها که در کوچه هاي قرار عاشقي مشامشان جاي عطر بوسه از بوي باروت پر شد بايد عاشق بمانم ...

*: خر ما از کرّگي دم نداشت!

چهارشنبه ۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

ره اين چاره ندانم به خدا به خدا!

بعضي كارها حوصله مي خواهد... بعضي كارها حال خوش و هواي خوش و دل خوش و صداي خوش و سيماي خوش و نواي خوش و كلام خوش و عطر خوش و نگاه خوش و هزار خوش ِ ديگر مي خواهد... مثل آواز خواندن!... مثل حرف زدن... مثل نقش بازي كردن... مثل بلاگيدن!... مثل نوشتن... توي اين كدورت غم گرفتهء مه گرفتهء درد گرفتهء غبار گرفته... با اين حال غم آلود مه آلود درد آلود غبار آلود...و در اين هواي سربي شرجي شرقي... نه دل خوشي مي ماند و نه نفس و صدايي براي حتي حرف زدن چه رسد به آواز خواندن!... و نه حس و حالي براي حتي نگاه كردن و فكر كردن چه رسد به نوشتن...روزها و اتفاقها مي آيند و مي گذرند وفقط مي شوند يك تاريخ... آدمها مي آيند و مي روند و فرياد مي زنند و سكوت مي كنند و مي ميرانند و مي ميرند و فقط مي شوند يك اسم... آن تاريخ و آن اسم شايد فردا بشود يك خاطره... آن خاطره شايد فردا بشود نام يك خيابان... توي همان خيابان فردا باز آدمها راه مي روند... حرف مي زنند... مي خندند... گريه مي كنند... بستني مي خورند... قرار سينما مي گذارند... عاشق مي شوند... تصادف مي كنند... چشم چراني مي كنند... از دستفروشها خريد مي كنند... راه مي روند... راه مي روند... راه مي روند... و وقتي مي رسند به تابلوي نام خيابان كمي تامل مي كنند و يادشان نمي آيد كه ديروز اينجا آدمهاي همنام همين خيابان در تاريخي مقارن نام همين خيابان اينجا فرياد زدند... سكوت كردند... كشتند... كشته شدند... و باز راه مي روند و راه مي روند و بستني مي خورند... تا فراموشكارانه برسند به فردايي كه بايد بي هيچ حافظه و تجربه اي باز تكرار كنند فرياد و سكوت و كشتن و كشته شدن را تا شايد بشوند نام خياباني ديگر... و رهگذران فراموشكار بستني به دست فردا نامشان را بي هيچ خاطره اي مرور كنند...ومن اكنون اينجا نشسته ام و چشممم كه به تاريخ كارت آزمون فردايم مي افتد خاطره ده سال قبل روزي مثل فردا را كه هنوز نام خيابان هم نشده فقط مرور مي كنم وآنقدر بي تفاوت كه چشمم به بستني خط بالا كه مي افتد هوس بستني مي كنم و باز مي خوانم: " كارت ورود به جلسه آزمون ارتقا دستياري تخصصي دوره 28 مورخ 18/4/1388 "... و خاطره پاك مي شود و فقط اضطراب امتحان مي ماند... و من در اين هواي سربي شرجي شرقي از خودم بدم مي آيد...
آه ناتانائيل! گفتم كه بعضي چيزها حوصله مي خواهد...

چهارشنبه ۱۷ ژوئن ۲۰۰۹

زمين و آسمان گلرنگ و گلگون...

اين روزها من و تو نگاهبان بغض هماره تاريخ شده ايم كه راه گلويمان را سخت گرفته و هزار هزار سينه راه دارد براي نشستن و جاخوش كردن و باز نشكستن... اين روزها من و تو فريب خورده بازي قديمي هستيم كه معدود برنده و فراوان بازنده را كنار زده وهنوز هزار هزار دور مانده براي چرخيدن و دورگشتن و باز فريب دادن ...و كاش در هنگامه اين بازي طولاني يارگيري نكنيم با ژوكرهاي فريبكار دغلباز كه حاصلش جز واگذاري دور بازيمان نخواهد بود... اين روزها كاش من و تو تمام كنيم مرثيه پايان اميدهاي بر باد رفته را و هم صدا و يكدل و هدفداربا همين بغض چندهزارساله در گلو فرياد آسماني سر دهيم هر چند كه نيازمند معجزه اي هستيم براي باور اكبر بودن الله مان بر خدايان زميني...

سه‌شنبه ۹ ژوئن ۲۰۰۹

حال ما خوب است... اما تو باور نکن!

صدای تاپ تاپ پر هیجان ضربان قلب کوچولویت که پیچید توی فضای بسته و غمگین چهاردیواری خاکستری، انگار که گوشه گوشه اتاق پر شد از خروار خروار طراوت و نشاط و زندگی... و من از میان این تاپ تاپ بی وقفه و پرشتاب یک دنیا انتظار و هیجان و امید شنیدم... یک دنیا سوال از دنیایی که چیستی و هستیش معمای شیرینت شده و برای ورود و دیده شدن در آن هی بزرگ و بزرگتر می شوی... صدای تاپ تاپ محکم قلب کوچکت به من گفت که خانه گرم و نرم این روزهایت دارد برایت هی تنگتر و تاریکتر می شود و هوای جولان دادن در عرصه ای بازتر به سرت زده...
کوچولوی لوبیایی! در آن لحظه چقدر حرف داشتم که برایت بزنم... دلم نمی خواست توی ذوقت بخورد... دلم نمی خواست امید و انتظار تاپ تاپ قلبت را ناامید کنم... ولی حق تو بود که بدانی... حق تو بود که معمای شیرین دنیایی که مهیای ورود به آن می شوی برایت باز و بازتر شود... دلم نمی خواست برایت بگویم، اما عسلک! باید بدانی که اینجا خیلی تنگتر و تاریکتر و اختناق آورتر از آن است که در پندار ذاتی توست آنقدر تنگ و کوچک که روحهای بزرگ در آن جا نمی گیرد... دلم نمی خواست برایت بگویم اما قدر فضای آرام و امن و پرمهرت را بدان که اینجا امان و آرامش سخت دور و نایاب است...
نازنین ِ کوچولو کاش می شد که گوشهای لطیف و ظریفت تنها و تنها پر شود از آهنگ دلنواز قصه های شیرین خوش عاقبت مادربزرگ و هیچ گاه صدای شوم آژیر و توپ و تانک و بمب و انفجار را تجربه نکند... کاش می شد، دنیایی که انتظارش را می کشی آنقدر پاک می بود که دروغ حدیث اول داستانهایش نمی شد و دفاع از اعتقاد تاوانی چنین سنگین نمی داشت...
آخ کوچولوی بی خبر! چقدر دریچه ها هست که باید به روی دیدگان زیبایت باز شود و چقدر هشدارها هست که باید آویزه گوشهای لطیفت گردد... وای که اگر دختر باشی مدام باید در پی اثبات حقانیت فکرت، توانت و حتی وجودت تقلا کنی و خم به ابرو نیاوری... اگر دختر باشی چقدر باید دنبال کنی این کلاف پر پیچ و خم عاشقی را و آخرش برسی به گره کوری که کار بازشدنش از دست و دندان گذشته... و اگر پسر باشی نباید هیچ وقت فراموشت شود که احساسات تو تابع جنسیت توست!...اگر پسر باشی در بازیهای کودکانه ات هم باید لباس رزم بپوشی و دغدغه غالب ذهنت شکست دشمن خیالی باشد و سنگینی کوله بار مردانگی را همیشه بر شانه هایت تحمل کنی...
کوچولوی منتظر! این روزها دور و اطراف ما خبرهای تازه ای است... موجهای رنگارنگ از این سو به آن سو کشیده می شود و عده ای گرم موج سواری روی آبهای گل آلود هستند و ماهی می گیرند و ماهی می گیرند... ما هم این روزها خیره به افقی ناپیدا سوار موج سبز شده ایم اما شاید بیشتر برای فرار از موجهای دروغ و ریا و فریبکاری... عسلک! همان جا بمان! بگذار در رویاهایت این دنیا را سرشار از رنگهای ناب و خالص آزادی و رهایی ببینی... بگذار در همان محیط کوچک و مرطوب و گرم گوشهایت خواب نجواهای آرام و عاشقانه آسمانی ببینند... همان جا بمان عزیز کوچولو... به خدا که آنجا آزادتر و آرامتر و در امانتری...
سونو کیت* را از روی شکم مادرت بر می دارم، تاپ تاپ امیدوار قلب کوچکت را دیگر نمی شنوم و باز حجم خاکستری اندوه اتاق به سویم هجوم می آورد... نمی دانم حرفهایم را شنیدی یا نه؟!... به چشمهای بی قرار مادرت نگاه می کنم... یک راه دیگر هم هست برای هدیه کردن آزادی به تو... چشمانم را بر هم می گذارم شک ندارم که مادرت هم راضی ِ راضی خواهد بود...از ته ته ته دلم از خدا می خواهم تا بهشتی را که قرار است فردا زیر پای مادرت پهن کند، به زمین بیاورد و تقدیم کند به تو... به تو و همه کوچولوهای بیگناه دنیا...

*: سونوکیت: ابزاری برای ارزیابی و شنیدن ضربان قلب جنین از روی شکم مادر

دوشنبه ۲۵ مهٔ ۲۰۰۹

چو در دست است رودي خوش بزن مطرب سرودي خوش...

بعد از دیر زمانی قرعه توفیق که به یمن دولت بخت ، برای نگاشتن نصیبمان می شود، دیده بر هم می نهیم و در انتظار بارش کلمه ها در پس پرده پلکهایمان می نشینم... شاید طرحی نو در انداخته شود هر چند نه گلی برای افشاندن است و نه ساغری برای انداختن می... تنها به مدد قدرت خیالیمان برای شکافتن سقف فلک نظاره گر رقص نرم کلمات می شویم...کلمه ها باز شکوه گرانه رقاصی می کنند، شاید شاکی از دستهای خالی مطرب برای نوازش سرود خوش کذایی... یا شاید حسرت زده سرانداختنی پای کوبان و غزل خواندنی دست افشان... و ما حق قضاوت نداریم که قسم خورده ایم، محک لاف عاقلان و طامات بافته شده مدعیان را از این پس فقط و فقط حواله به داور کنیم... پس چشم بداندیشمان را می گشاییم و خامش گوشه ای می نشینیم که دیگر این دل نازکمان! طاقت فریاد دادخواه ندارد...! و بر آن می شویم تا دیدگان گشوده مان را باز آینه دار جمال شما بگردانیم و گوشه محراب ابرویتان آرام بگیریم و نفس به بوی خوشتان مشکبار کنیم شاید این راه مستانه چاره مخموریمان گردد...و شاید که وقتی دیگر نوای سرخوشانه مهرتان دستان مطرب را پر کند از عود و رودی خوش و کلمه ها میدانی یابند برای پای کوبان سرانداختن و دست افشان غزل خواندن...